تبلیغات
≈≈≈ کوچیک و بزرگ ≈≈≈
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید .saMan.

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
1 2

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز : جمعه 1 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

سه شنبه 22 مرداد 1387
بیل گیتس سلطان مایكروسافت


مطالبی در مورد بیل گیتس سلطان مایكروسافت :


1 - بیل گیتس در هر ثانیه 250 دلار آمریكا درامد داره، یعنی 20 میلیون دلار در روز و 8/7 میلیارد دلار در سال!

2 – اگر 1000 دلار از دست وی بر زمین بیوفته به خودش این دردسر رو نمیده كه برش داره، چون در 4 ثانیه ای كه برداشتنش طول میكشه، این پول عایدش شده!

3 – آمریكا در حدود 62/5 هزار میلیارد دلار بدهی داره و بیل گیتس به تنهایی میتونه ظرف 10 سال تمام بدهی آمریكا را بازپرداخت كنه!

4 – او میتونه نفری 15 دلار به همه جمعیت جهان بده و باز هم 5 میلیون دلار در جیبش باقی خواهد ماند!

5 – اگر مایكل جردن یعنی گرانترین ورزشكار آمریكایی هیچ غذا و آبی نخوره و همه 30 میلیون دلار درامد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227 سال طول خواهد كشید تا به ثروتمندی بیل گیتس بشه!

6 – اگر بیل گیتس رو به صورت یك كشور تصور كنیم، 37 مین كشور ثروتمند جهان میشه! یا به تنهایی درامدی برابر سیزدهمین كمپانی عظیم آمریكایی خواهد داشت، حتی بیشتر از آی بی ام!

7 – اگر همه ثروت بیل گیتس رو تبدیل به یك دلاری كنیم ، میشه جاده ای از ماه تا زمین باهاش كشید كه 14 بار رفته و برگشته! ولی ساخت این جاده، 1400 سال طول خواهد كشید و 713 بوئینگ 747 باید برای جابجایی این پول ها پرواز كنند.

8 – بیل گیتش امسال 40 ساله میشه. اگر فرض رو بر این بگیریم كه هنوز 35 سال دیگه هم زنده خواهد بود، میتونه روزی 78/6 میلیون دلار خرج كنه قبل از اینكه به بهشت بره!
نوشته شده توسط سامی ساعت 09:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ دانستنیـــها ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 10 مرداد 1387
آرزو


پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی قبول کرد

پسر چشماشو بست و گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت کاشکی همین الان دنیا تموم بشه ...

وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چند تا حباب رو آب بود ! ؟ !
نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 10:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ چیــــزای قشـنـــگ ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 26 تیر 1387
شرط عشق


 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاری جز
شرط عشق را به جا نیاوردم".


نظر شما ؟؟؟


نوشته شده توسط سامی ساعت 10:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 20 تیر 1387
آغاز راه انسان

بسم الله الرحمن الرحیم

و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

                                                                          به نقل از :  وبلاگ روح و رو

نوشته شده توسط سامی ساعت 11:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 19 تیر 1387
مراقب ... باش

مراقب افکارت باش ،    آنها  به گفتــــــــار تبدیل می شوند.

مراقب گفتارت باش ،     آنها  به کــــــــردار تبدیل می شوند.

مراقب کردارت باش ،    آنها  به عــــــــادت تبدیل می شوند.

مراقب عادتهایت باش،  آنها به شخصیت تبدیل می شوند.

مراقب شخصیتت باش ،  که ســــــــرنوشت تـــــو است.

نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 02:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ جــمـلات زیــــبا ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 17 تیر 1387
مرگ مشكوك در ساعت 11


چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یك بیمارستان معروف ، بیماران یك تخت به خصوص در حدود ساعت 11 صبح روزهای یكشنبه جان میسپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت . این مسئله باعث شگفتی پزشكان ْآن بخش شده بود، به طوری كه بعضی آنرا با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند . كسی قادر به حل این مسئله نبود كه چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 11صبح روزهای یكشنبه می مرد .

به همین دلیل گروهی از پزشكان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشكیل جلسه دادند و پس از ساعتها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد كه در اولین یكشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت 11 در محل مذكور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند . در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب كوچكی در دست گرفته و در حال دعا بودند ، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و . . . دو دقیقه به ساعت 11 مانده بود كه نظافتچی پاره وقت آن بیمارستان وارد اتاق شد . دو شاخه برق دستگاه حیات (Life support system) را از پریز برق در آورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول كار شد !


نوشته شده توسط سامی ساعت 11:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 11 خرداد 1387
۱۱۸
دسترسی به تمامی تلفنهای 118 از طریق اینترنت

با استفاده از این ترفند که در اصل معرفی یک سایت است میتوانید به صورت کاملا آنلاین و از طریق اینترنت ، با تایپ نام و نام خانوادگی شخص پی به شماره تلفن و محل سکونت او ببرید. با این کار شما از تماس با اپراتورهای 118 شرکت مخابرات بی نیاز میشوید و میتوانید بدون دردسر شماره تلفن تمامی افراد حقیقی و حقوقی را به دست آورید.
بدین منظور کافی است به آدرس http://118.tct.ir بروید.
همان طور که مشخص است برای جستجوی تلفن افراد حقیقی به قسمت "مشترکین حقیقی" و برای جستجوی تلفن شرکت ها و موسسات به قسمت "مشترکین حقوقی" بروید.
در هر دو قسمت هم با استفاده از دکمه جستجو تکمیل فرم نظر به زبان فارسی میتوانید شماره و آدرس فرد مورد نظر را بیابید.
دقت کنید برای استفاده از این سرویس تنها باید از مرورگر اینترنت اکسپلورر استفاده نمایید.


نوشته شده توسط سامی ساعت 11:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ دانستنیـــها ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 7 خرداد 1387
چون رود جاری باش
پسرک پدر بزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید

« ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره من می نویسید؟

پدر بزرگ از نوشتن دست کشید، لبخند زد و به نوه اش گفت: نوشته هایم مدادیست که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی.»

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: « اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام!»

بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری، تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.

خاصیت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.

صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین خاصیت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی هشیار باشی و بدانی چه می کنی .

نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 12:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 5 خرداد 1387
درخت

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
 و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی . كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست .
 مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت .
 و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.
 مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود . هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.
 مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
 درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.
 مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.
 مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم .
 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست.
و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید
و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی !
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست!!!...

نوشته شده توسط سامی ساعت 11:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
چقــــــــدر سخـته


چقدرسخته منتظره بهارباشی زمستون از راه برسه

چقدر سخته از دیدنش خوشحال بشه ولی اون ناراحت

چقدر سخته وقتی می بینیش فقط برات اشک بریزه

چقدر سخته دوسش داری ولی اون باور نکنه

چقدر سخته عاشق بشی ولی باور نکنی

چقدر سخته تنها نباشی ولی حس تنهای کنی

چقدر سخته بخوای خودتو از تنهای در بیاری ولی نتونی

چقدر سخته تو تنهای اسیر بشی

چقدر سخته باور کنی تنها نیستی ولی تنهای

چقدر سخته شبا براش اشک بریزی ولی باور نکنه

چقدر سخته بخوای تنها باشی ولی نییستی

چقدر سخته از تنهای اشک بریزی

چقدر سخته بخوای بگی دوسش داری ولی نتونی

چقدر سخته تو تنهای خودت قدم بزنی

چقدر سخته تو تنهایت کسی مزاحم باشه

چقدر سخته دعا کنی ولی بدونی مستاجاب نمیشه

چقدر سخته با تنهای نتونی مبارزه کنی

چقدر سخته بخوای تنهاش بذاری

چقدر چقدر آخه چقدر.........

نوشته شده توسط سامی ساعت 09:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 24 اردیبهشت 1387
راه و رسم عاشقی


من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم.
عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند.

در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.


خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

نوشته شده توسط سامی ساعت 08:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان های کوتاه ,

ویرایش شده در سه شنبه 24 اردیبهشت 1387 و ساعت 07:05 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 7 اردیبهشت 1387
این جور شباهت

Minimax.coo.ir



نوشته شده توسط سامی ساعت 09:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عکس های جالب ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 22 فروردین 1387
سیـــب زمیـــنی

سیب زمینی در 1550 میلادی پس از کشف قاره آمریکا بوسیله کریستف کلمب از آمریکای جنوبی وارد قاره اروپا شد و دویست سال طول کشید تا مردم اروپا علاقمند به سیب زمینی شوند و علاوه بر کشت سیب زمینی به مصرف این ماده غذایی بپردازند .

در فرانسه یکی از متخصصین کشاورزی بنام پارمانتیه چند سال به تبلیغ در مورد فواید سیب زمینی پرداخت و در میان خانواده ها خوشمزه بودن آن را توصیف میکرد تا اینکه بالاخره موفق شد مردم کشور خود را به سیب زمینی علاقمند کند . در ایران سیب زمینی حدود 150 سال قبل از سلطنت فتحعلیشاه وارد شد و پادشاه انگلیس مقداری از آن را بوسیله سفیر خود به شاه قاجار اهدا کرد . اولین مزرعه ای که به کشت سیب زمینی در آن پرداخته شد در بندر بوشهر بود و صاحب این مزرعه در سال اول کشت سیب زمینی دچار ضرر شد.
نوشته شده توسط سامی ساعت 11:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ دانستنیـــها ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 19 فروردین 1387
صیغه از نظر آیت الله روحانی
نوشته شده توسط سامی ساعت 03:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ خبـــــرهـــــای داغ ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 17 فروردین 1387
آیا می دانستید که


آیا می دانستید که، سه جمله ای که بیان آنها از همه جملات سخت تر است، دوستت دارم، متاسفم و به من کمک کن میباشد.

آیا می دانستید، آنهایی که از نظر احساسی بسیار قوی به نظر می رسند در واقع بسیار ضعیف و شکننده هستند.

آیا می دانستید که، آنهایی که زندگیشان را وقف مراقبت از دیگران میکنند خود به کسی برای مراقبت نیاز دارند.

آیا می دانستید که، کسانی که قرمز می پوشند از اعتماد بیشتری نسبت به خود بر خوردارند.

آیا می دانستید که، کسانی که زرد می پوشند از زیبایی خود لذت می برند.

 آیا می دانستید که، کسانی که لباس مشکی به تن می کنند نمی خواهند مورد توجه قرار گیرند ولی به کمک و درک شما نیاز دارند.

آیا می دانستید که، زمانی که به کسی کمک می کنید اثر آن دوبار به سوی شما بر می گردد.

 آیا می دانستید که، نوشتن احساسات بسیار آسانتر از رودرو بیان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بیشتر است.



و آیا می دانستید که، اگر چیزی رابا ایمان از خداوند بخواهید به شما عطا خواهد شد.

نوشته شده توسط سامی ساعت 02:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ دانستنیـــها ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 17 فروردین 1387
موبایل و ...


موبایله دیگه - چه میشه کرد


نوشته شده توسط سامی ساعت 01:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عکس های جالب ,

ویرایش شده در دوشنبه 11 شهریور 1387 و ساعت 07:09 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 16 فروردین 1387
تو را می خواهم ای مرهم ای درد

تو را می خواهم ای مرهمم


نوشته شده توسط ســـهـــند ساعت 12:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عشقولانه ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari