تبلیغات
پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید .saMan.
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
رسم زتدگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی.
به همین سادگی!
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی
که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی.
چرا غمگینی؟!
این رسم زندگی است !!!
خدای من یك سال گذشت.
هرچه كردم دیدی و هرچه بخشیدی و عفو كردی ندیدم
خدای من یك سال گذشت و چهار فصل
هراسان شدم پناهم دادی بیمار شدم شفایم دادی
آرامش و امنیت كه رسید طبیب و پناه را از یاد بردم
خدای من یك سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه
پی تقدیر نیكو پرسان می گشتم شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود قلم رحمتت بر صحیفه ی بی تقدیرم خواست كه بنگارد تقدیر نیكویی را
هیهات!
با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو كردم و بار دیگر آرزوی خیسم خشكید و بر باد رفت
خدای من یك سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز
هر روز بر سجاده ی عبادت به رسم عادت زانو می زدم كه ذكر تو گویم
پیشانی بر تربت آن نازنین می نهادم و بندگی هزاران معبود دیگر می كردم و
لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد می بردم
خدای من یك سال گذشت و چهار فصل و....
چه می گویم؟!
خدای من سال ها گذشت ده بیست سی ..سال/ هرچه كردم دیدی و هرچه بخشیدی و عفو كردی ندیدم. خدای من چگونه است كه همچنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام؟
چگونه است كه رهایم نمی كنی؟
چگونه است كه هرگز هرگز از تو ناامید نمی گردم؟
این چه رسم خدایی است؟!
خدای من آوای ملكوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید تو مرا می خوانی كه بخوانمت؟
این منم كه با حسرت سال های رفته یا مدبر اللیل و النهار
این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول و الاحوال
خدای من بندگی ام را بپذیر التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا
خدای من آرزویم چه شد؟ الی احسن الحال
خوب من بوی عطر تحویل می آید
چه مبارك تقدیری!
سلام دوستای عزیز
ازم میخواست که اجازه بدم تا اونم به ما بپیونده. خیلی دوست داشت بیاد . منم ok دادم. اون به ما پیوست(په په رو میگم) اما...
.
.
.
یه 4 یا 5 ماهی هست که په په ی عزیز به ما پیوسته. اما حتما متوجه شدین که توی این مدت حتی یه بارم مطلبی از خودش نزاشته.
دیروز ازم خواست اونو بهتون معرفی کنم. چون می خواد از این به بعد بیاد.
بیادو از دل پر از غمش واستون بگه. حالا میادو بهتون می گه. براش آرزوی موفقیت میکنم.
تا بعد.
دلم را که از دست می دادم. نه، نه، خودم راکه از دست می دادم، خیال میکردم تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم که دیر شده است و چقدر دیر شده بود .
دیگر نه خودم را داشتم ، نه تو را و نه تمام دنیا را . همه چیز را از دست داده بودم ، همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم نمی آمد چه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر از کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است .
بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ، زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.
دستها، گوشها و لبانم را ... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک ریختنم تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم بکوب ، بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا . نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن
. بیا و...
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت : می آید ; من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند , گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست .
گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم . آرامگاه خستگی هام بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چی بود؟
چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای دنیا رو گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست . سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی . باد را گفتم تا خانه ات را وارونه کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی .
... گنجشک خیره در خدایی خدا ماند .
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
نظر شما ؟؟؟
بسم الله الرحمن الرحیم
و این آغاز انسان بود...
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.
به نقل از : وبلاگ روح و رو
مراقب افکارت باش ، آنها به گفتــــــــار تبدیل می شوند.
مراقب گفتارت باش ، آنها به کــــــــردار تبدیل می شوند.
مراقب کردارت باش ، آنها به عــــــــادت تبدیل می شوند.
مراقب عادتهایت باش، آنها به شخصیت تبدیل می شوند.
مراقب شخصیتت باش ، که ســــــــرنوشت تـــــو است.
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یك بیمارستان معروف ، بیماران یك تخت به خصوص در حدود ساعت 11 صبح روزهای یكشنبه جان میسپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت . این مسئله باعث شگفتی پزشكان ْآن بخش شده بود، به طوری كه بعضی آنرا با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند . كسی قادر به حل این مسئله نبود كه چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 11صبح روزهای یكشنبه می مرد .
به همین دلیل گروهی از پزشكان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشكیل جلسه دادند و پس از ساعتها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد كه در اولین یكشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت 11 در محل مذكور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند . در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب كوچكی در دست گرفته و در حال دعا بودند ، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و . . . دو دقیقه به ساعت 11 مانده بود كه نظافتچی پاره وقت آن بیمارستان وارد اتاق شد . دو شاخه برق دستگاه حیات (Life support system) را از پریز برق در آورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول كار شد !
« ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره من می نویسید؟
پدر بزرگ از نوشتن دست کشید، لبخند زد و به نوه اش گفت: نوشته هایم مدادیست که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی.»
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: « اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام!»
بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری، تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.
خاصیت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین خاصیت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی هشیار باشی و بدانی چه می کنی .
چقدرسخته منتظره بهارباشی زمستون از راه برسه
چقدر سخته از دیدنش خوشحال بشه ولی اون ناراحت
چقدر سخته وقتی می بینیش فقط برات اشک بریزه
چقدر سخته دوسش داری ولی اون باور نکنه
چقدر سخته عاشق بشی ولی باور نکنی
چقدر سخته تنها نباشی ولی حس تنهای کنی
چقدر سخته بخوای خودتو از تنهای در بیاری ولی نتونی
چقدر سخته تو تنهای اسیر بشی
چقدر سخته باور کنی تنها نیستی ولی تنهای
چقدر سخته شبا براش اشک بریزی ولی باور نکنه
چقدر سخته بخوای تنها باشی ولی نییستی
چقدر سخته از تنهای اشک بریزی
چقدر سخته بخوای بگی دوسش داری ولی نتونی
چقدر سخته تو تنهای خودت قدم بزنی
چقدر سخته تو تنهایت کسی مزاحم باشه
چقدر سخته دعا کنی ولی بدونی مستاجاب نمیشه
چقدر سخته با تنهای نتونی مبارزه کنی
چقدر سخته بخوای تنهاش بذاری
چقدر چقدر آخه چقدر.........